یاران رفته
70 بازدید
تاریخ ارائه : 2/10/2015 4:19:00 PM
موضوع: سایر

ياران رفته ...

اولين نماينده و رابط طلاب با مسؤلين بالادست انتخاب شد، جناب  مرحوم «آقاي شيخ عباس ميرزايي» را مي¬گويم. اولين ‏بار در جمع دوستاني آمده بود که براي مدرسه آذوقه آورده بودند، اما چند صباحي بعد به نيت تلمذ در مدرسه تشريف آورد. سن و سالش بيشتر از غالب ديگر طلاب مدرسه بود، به زودي اخلاص و تقوايش اعتماد طلاب را به خود جلب کرد به نحوي که در غياب اساتيد، مقام امام جماعت به او سپرده مي¬شد. و چون آستانه تحملش بالا بود هرکس به خود اجازه مي‏داد که به نحوي سر به‏سرش بگذارد، اين قلم شبي به عمد خود را به خواب زدم که گويا بيهوش شده‏ام تا شيخ عباس به عنوان مسئول تنظيم‏کننده «پيره‏داري» (نگهباني شب) به ناچار خود به جاي من آن شب پاسباني داد و من هنوز صدايش در گوشم است که مي‏گفت: اي کذّاب امشب خوب مرا به زحمت انداختي؛ تکيه کلام او «کذاب» بود ولي کذاب گفتنش از هر صادق گفتن ديگران خوش‏آيند‏تر مي‏آمد. بچه‏ها گاهي به شوخي مي‏گفتند: شيخ، عادل است و همه را به يک چشم نگاه مي‏کند، اين سخن اگرچه باري از شوخي به همراه داشت، اما حقيقتي بود که مقوم ذاتش شده بود او به حقيقت عادل بود به ياد ندارم کسي از او جز به نيکي ياد کرده باشد. راهي حوزه‏هاي ايران هم شد و جزو طلاب رسمي مرکز جهاني (بخوانيد جامعة المصطفي) هم گرديد و دو حوزه قم و اصفهان را تجربه کرد؛ اما برگشت داخل تا خانواده تشکيل دهد، و داد و گويا دو فرزند از ايشان به يادگار مانده است. بار ديگر نيز به ايران سر زد تا پي‏گير تداوي مشکل تنفسي خويش باشد و دوباره به وطن بازگشت، اما اين بار خبر به سرعت پيچيد که شيخ آسماني شد. رحمة الله عليه.

***

خوش ‏استيل و خوش‏بر و قامت بود؛ مرحوم آقاي «روزي خان رضايي» را مي‏گويم. از قريه «تکريک»  ناهور بود، آمده بود که طلبه شود و درس بخواند. روزهاي پر هياهو و پر خطر داخل را پشت سر گذاشت و ايران هم آمد، نمي‏دانم به کدام دليل توفيق ادامه تحصيل نيافت، چند صباحي را به کار پرداخت و سپس راهي داخل شد و آن‏سان که از افواه به گوش مي‏رسيد کارش گرفته بود و دستش به دهانش مي‏رسيد، اما دست اجل امان نداد و در عنفوان جواني دار فاني را وداع گفت. خدايش رحمت کند.

***

ريزقامت و لاغر اندام بود به خلاف صفا و محبتش که به کوه قجير مانند مي‏شد؛ جناب مرحوم شيخ عوضعلي اعتمادي را مي‏گويم. سابقه طلبگي هم داشت و مدرسه آمده بود که اين مسير را تداوم بخشد. راه حوزه‏هاي ايران را نيز در پيش گرفت و چند سالي را در حوزه اصفهان بار انداخت و در ادمه وارد حوزه علميه قم شد و سطوح را به پايان رساند و فارغ التحصيل سطح چهار گرديد و جزو اولين طلابي بود که پايان نامه‏اش را دفاع کرد و زين پس دست‏ نوشته‏ هايش زينت بخش صفحات نشريات گرديد.

مرحوم آقاي اعتمادي عضو فعال، پرکار و خوش‏ حساب انجمن به حساب مي‏ آمد، نشد ماه قمري‏ اي فرا برسد و او حق العضويه پرداخت نشده داشته باشد. حاصل ازدواج وي دو فرزند عزيزي است به نام‏هاي محمدرضا اعتمادي و معصومه اعتمادي. و روزي که دنيا را به اهلش وا گذاشت ديده‏اي ديده نشد که در عزاي او گريان نباشد، مراسم تشيع جنازه‏ي او يکي از غم‏بارترين تشييع جنازه‏هايي است که اين قلم نظير آن را به ياد ندارد. رحمت خدا بر او باد.

***

کوتاه‏قامت و ريزاندام بود، اما در کنار بزرگاني از روحانيت منطقه، داعيه‏دار جهاد شد و پايگاه مقاومت تشکيل دادند؛ جناب مرحوم حجت الاسلام و المسلمين حاجي عصمتي را مي‏گويم. اولين دعاي کميل را در مدرسه با ايشان زمزمه کرديم. دوران جهاد و مقاومت که به سر آمد، حاجي عصمتي تداوم راه ياران شهيدش را در قالب تلاش و فعاليت‏هاي فرهنگي و اجتماعي تفسير کرد و از همين‏رو تنها و غريب، ابوذروار، و به دور از هياهوهاي اخلاص‏ شکن، خدمت به ايتام آل محمد(صلي الله عليه و آله) را وظيفه مقدس و تعطيل‏ ناپذير خود مي‏دانست؛ سرانجام آن روح ناآرام و بي‏شکيب  در جوار ياران شهيدش آرام گرفت؛ حسن اولئک رفيقا و طوبي لهم.

دارم هـواي صحـبـت يــاران رفـتـه را

ياري کن اي اجل که به ياران رساني‏ ام