تا عرش اعظم
80 بازدید
تاریخ ارائه : 3/9/2013 8:25:00 AM
موضوع: الهیات و معارف اسلامی

بسمه تعالی

...تاعرش اعظم

پلک­ها را برهم می­گذاری و به 1400سال و اندی عقب برمی­گردی و به مدینة الرسول(ص) می رسی و رسول خدا را می­بینی که حسینش را در آغوش گرفته و گلویش را می­بوسد و دست به دعا برمیدارد و عرض می­کند:"خدایا من این فرزندم را دوست می­دارم, تو هم او را دوست بدار و کسانی که او را دوست می دارند نیز دوست بدار" و تو سری به قلب خود می­زنیو می­بینی که "حسین" تمام هستی عاطفی­ات را شکل بخشیده است وسپس غرور شیرین و مطبوعی را در خود احساس میکنی، گویا می­بینی که دعای رسول، بسان ابر رحمتی بر سرت سایه افگنده است، در همین حال و هوای عاشقانه­ای که ناگهان لغزش دردانه های اشک از چشم­های مبارک پیامبر بر صورت نورانی ترش، تو را به عجب وامی دارد و هنوز از این حالت بهت و اعجاب بیرون نرفته­ای که بهت بزرگتری تو را می بلعد و می­شنوی که رسول خدا (ص) به نقل از جبرییل فرمود:"مردمانی از همین مردم که ادعای امت بودنت را دارند، چنان با حرص و ولع کمر به قتل این فرزند می­بندند که گویا نیازی به شفاعت تو ندارند"و رنگ از رخسار مبارک رسول خدا می­پرد و تو باتعجب از خود می­پرسی کدام دست و دل یاری می­کند که به جای یاری فرزند پیامبر، علیه او شمشیر از نیام درآورد و خشم و غضب خدا و رسول او را خریدار باشند؟ هنوز سؤال جواب خود را نگرفته­ای که بازهم لبان مهربان رسول خدا به تکلم باز می­شود و گهر می­بارد و می­گوید:"عشق آتشینی از حسیندر دل­های مؤمنان جا می­گیرد که هیچ تند باد حوادث توان به­سردی­کشیدن آن ر اندارد"و پس از آن تو همیشه ایمانت را با ترازوی عشق به حسین وزن می­کنی و هرروز از سنگین­ترشدن آن به خود می­بالی.

و سپس در رصد همیشگی بسر می­بری و ایمان هرکس را به پیمانه عشق به امام حسین محک می­زنی و می­رسی به شب عاشورای سال 63 و می­بینی که یاران حسین با عشق می­گویند: یک جان که سهل است اگر هزار جان هم می­داشتیم از هدیه در راه تو دریغ نمی­کردیم و یا اگر هزاربار هم کشته شویم و زنده شویم دست از تو برنمی­داریم. و تو در دل به بزرگی ایمان آن­ها غبطه می­خوری. و گذر تاریخ تو را می­رساند به عهد متوکل عباسی، دستور داده است هرکس که اگر بخواهد به زیارت حسین ابن علی نایل شود باید دست راستش از بدن قطع شود (این قیمت سنگین را گذاشته تا شاید کسی حاضر نشود و نام حسین آهسته آهسته بدست فراموشی سپرده شود، زهی خیال باطل) و تو شاهد جماعتی از دست قطع شدگان می­باشی و حتی زنی را سراغ داری که هردو دستش بهای دوبار زیارت امام حسین شده است و تو خیلی تعجب نمی­کنی.

و گذر زمان تو را به ظهر عاشورای شهر کابل سال1390 نیز می­رساند، خیابان­ها لبریز از جمعیتی که"حسین گویان" به سروسینه می­زنند و یک­صدا فریاد بر می آورند" این حسین کیست که عالم همه دیوانه او است" و تو در خود می­روی و به توزین ایمان این مردم می­پردازی...

و ناگهان صدای مهیب انفجار بمب به خودت می­آورد و چشمانت به پاره تن­های می­افتد که ستاره شده­اند و آرام آرام به زمین فرود می­آیند و صدای "یاحسین یاحسین" هم چنان گوش­ها را نوازش می­دهد، و این بار من از کنارت می­گذرم و می­شنوم که تو باخود آرام زمزمه می­کنی: باز این چه شورش است که درخلق عالم است * باز این چه نوحه وچه عزاوچه ماتم است* باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین * بی­نفخ صور خاسته"تا عرش اعظم" است.

و من زمزمه­ات را بدین­سان تکمیل می­کنم که: "کل یوم عاشورا و کل شهر محرم و کل ارض کربلا".

سردبیر